|
|
|
|
|
دلم خواست با حافظ از بهار بگم : رسيد مژده که آمد بهر و سبزه دميد وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد بهر مي گذرد دادگسترا درياب که رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 1:50 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط روزها به شماره مي افتن انگار همه چيز هم ديگه تاب تحمل اين روزها رو ندارند همه از همه چيز خسته مي شن ، گاه ناخودأگاه به کارنامه خودشون يه سري ميزنن و يه محکي هم ميزنن . آيا شما از کارنامه خودتون توي اين يه سال راضي بودين ؟ آيا دوست داريد بعضي از روزها تکرار بشه ؟ آيا مي خواهيد که به بعضي ها يه چيزهايي رو بگيد ؟ آيا مي خواهيد يه روزهايي اصلا تکرار نشه ؟ در هر حال هر چي که بود ديگه داره تموم مي شه ، انشاءالله سال جديد براي همتون خوب و سرشار از شادي باشه و همه چيزهاي خوب رو براتون دعا مي کنم . موقع سال تحويل من رو هم دعا کنيد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 0:32 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
از خودم ، از روش زندگي کردنم ، از دنيا ، از يکنواختي ها ، از اطرافم ، از آدما ، از همه و همه چيز خسته شدم . ديگه بريدم ( هرگز دلم نمي خواد اين کلمه رو به زبان بيارم ) از هر چي که اينجا تو اين دنيا وجود داره و اتفاق مي افته بيزارم و خسته . دلم مي خواد اونقدر داد بزنم که از حال برم و زماني به خودم بيام که ديگه هيچ چيز براي فکر کردن نباشه................ واي که چقدر خستم و اين حس خستگي رو تا مغر استخوان و حتي تا مويرگهايم هم حس مي کنم .............. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 2:2 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد ، نه از سر او تا حاکم او باشد ، نه از پاي او تا لگدمال او باشد ، بلکه از پهلوي او تا برابر او باشد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 0:52 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي توي ذهنم علامت سوالها دائما حرکت مي کردند پرسيدم : چرا اينهمه فساد از درد ديوار بالا مي ره وتو نمي آي ؟ جوابي نداد و سکوت اختيار کرد. باز گفتم از اينهمه به تنگ آمديم ديگه تاب تحمل نداريم . باز سکوت کرد . اينبار فرياد زدم چرا ؟ چرا؟ بايد اينهمه همسن و سالانم در منجلابي که خود ساخته ايم دست و پا بزنيم بي آنکه کمکي برسد ؟ و چرا من نمي توانم به کسي هيچ اعتمادي کنم ؟ و او اينبار با نهايت آرامش پاسخ داد : به انسانها آن لحظه که مي رسي بيانديش به قبل آنها اهميتي نده و صبور باش چون خواهم آمد ! صداي پايم نزديک است؟ ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 1:9 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
سکوت دلا شبها نمي نالي به زاري. سر راحت به بالين مي گذاري . تو صاحب درد بودي ، ناله سر کن خبر از درد بي دردي نداري. بنال اي دل که رنجت شادماني است . بمير اي دل که مرگت زندگاني است. مباد آن دم که چنگ نغمه سازت ز دردي برنيانگيزد نوايي مباد آن دم که عود تار و پودت نسورد در هواي آشنايي دلي خواهم که از او درد خيزد بسوزد ، عشق ورزد ، اشک ريزد به فريادي سکوت جانگزا را به هم زن ، در دل شب هاي و هوي کن وگر ياراي فريادت نمانده چو مينا گريه پنهان در گلو کن صفاي خاطر دلها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است! ( مشيري) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 2:11 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
زيبايي راستين پرتويي است که از روان مقدس مي تابد و کالبد ادمي را نور افشان ميکند. زيبايي راستين ، همان يگانگي جانهاي تابنده است که آن را عشق مي نامند. جبران خليل ( بالهاي شکسته ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 3:12 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
اي ستاره اي ستاره غريب ما اگر از خاطر خدا نرفتهايم پس چرا به داد ما نمي رسد؟ ما صداي گريه مان به آسمان رسيد از خدا چرا صدا نمي رسد؟ ( فريدون مشيري) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 0:18 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلت میگیره ، وقتی که حش تنهایی تا مفز استخوانت نفوذ می کنه ، وقتی که می بینی کسی رو برای عشق ورزیدن نداری ، وقتی که از همه دنیا خسته می شی
در این لحظه چه می کنی ؟! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 0:8 توسط لیدا
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان خوب :
عید غدیر به همه مبارک باور کنید در این روز با دلهای صاف می تونید از علی هر چه می خواهید بگیرید . خدایا هر انچه بر من صلاح است بده . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1383ساعت 0:2 توسط لیدا
|
|
||